داستان موش


 

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ وگوسفندو گاو خبرداد، همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد. ماری درتله افتادو زن خانه راگزید،برای خوب شدنش سرمرغ رابریدند و برایش سوپ درست کردند ، برای پذیرایی ازعیادت کنندگان سرگوسفند را بریدند وغذادرست کردند ؛ وچون درمان افاقه نکرد وبانو فوت کرد برای غذای عزاداران گاو راسربریدن.

تمام این مدت موش درسوراخ دیواربود و مینگریست ومیگریست

 

 

 

در جهان تنها  یک  فضیلت وجود  دارد و آن  آگاهی است 

و  تنها  یک  گناه و  آن  جهل  است

 

عارف بزرگ - مولانا

/ 2 نظر / 6 بازدید
کورش بزرگ

دهن سرویس چه غلطی می کنی خو وبلاگتو آپ کن

بهنام

ما هم همون مرغ و گوسفندو گاو و ... کاش می تونستیم از گریه موشها یاد بگیریم و اونوقت همون چیزهایی که نوشتی ،(آیا میدانید) رو دیگه لزومی نداشت کسی بنویسه به امید روزی که همه بدومنیم که... ولی بلاخره خواهیم دونست. هر چند دیر و با بهای خیلی گرون پاینده باشی